تبليغاتX
يك ليوان چاي داغ
Upload Music

هر وقت احساس خستگي مي كنم يه ليوان چاي داغ مي خورم ...!
واي واقعا دامبلدور شدم !

چقدر اين روزا دلتنگ ميشم ! دوست دارم فرار كنم و برم ! سرم به دوارن افتاده دوباره ! حس بد مرگ !

واي خداي من ! اي كاش مي شد فرار كنم ! اي كاش از فرار كردن نمي ترسيدم ! اي كاش از هيچي نمي ترسيدم!

البته ميگن ترس خودش جرات مياره ! ولي من واقعا اين روزا كلافه ام ، تووي دو راهي موندم نمي دونم برم نمي دونم بمونم !!

دوست دارم فرياد بزنم ، خدايا....................!

راستي مي دوني اين روزها ترسو شدم چون حس بودنم تموم شده !

قديما هر وقت مي گفتم بخوابم صبح پانشم ،

مي دونستم صبح بيدار ميشم ،

اما يه چند وقتي هست كه وقتي پيش خودم ميگم فردا كه بيدار شدم فلان كنم ...

احساس مي كنم ديگه بيدار نمي شم !

شايد بخاطر همينه كه خوابم كم شده...

نمي دونم ! فقط مي دونم ترسو شدم!

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 20:42 نویسنده نويسنده ناشناس |

دستهايش را به آسمان دراز كرد و باران باريد ...!

هنوز دلش با آسمان پيوندش را حفظ كرده بود!
باز هم گريه كرد ...!

تمام حياط خانه اش رنگ خون گرفته بود ..!

تمام زندگيش بوي لجن مونده رو مي داد!

پرهايش را باز كرد و به قلب آسمان پريد!

حتي فكرش رو هم نمي كردم يه روز كه مي تونه بهترين روز زندگيم باشه بخاطر فراموش شدنم و ناديده گرفته شدنم به غم انگيز ترين خاطره زندگيم تبديل بشه ...!

چقدر احساس سردي و تنهايي كردم تووي آخرين دقايق ديروز!

+ تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 20:0 نویسنده نويسنده ناشناس |

مامان، امروز رو بايد بهت تبريك بگم و تو هم مثل هر سال بهم بخندي و بگي والتين بهتره تبريك ميگي ...!

مي دوني هميشه خيلي دوستت دارم

تمام گلهاي رز سفيد و سرخ دنيا رو ميريزم به پات

روزت مبارك عزيزم

------------------------------------------------------------------------------




براي او ...!

** من كه نديده ام اما گفتن ، در آغوش نور پرواز كرده اي ...! :((

خدا تورا در آغوش مهربانش محافظت كند :((

+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 1:0 نویسنده نويسنده ناشناس |

 

اینجای دنیا دلم خیلی گرفته ........

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

یا بزن خیلی جلو یا برگردون خیلی عقب ...!

 

گاهی اینطوریه من احمقم و تو به دل من دل می دی یه چیز میگی و اینطوری میشه ...! متاسفم!

+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 22:43 نویسنده نويسنده ناشناس
دو قسمت از داستان رو گذاشتم بريد بخونيد

* قسم نمي دم ولي نقد كنيد ! فقط احساستون رو نگيد !

نقد كنيد بد بود خوب بود ، كجاش ايراد داشت ، اگه چطوري بود بهتر بود ! مثلا فلان جا نقطه نداشت يا مي رفت سر خط بهتر بود ....!

*غلط املايي ها بخاطر اينه كه ، من واقعا وقت ندارم وقتي تايپ مي كنم يه بار ديگه بخونم غلط املايي هاشو بگيرم از كليه اساتيد معذرت مي خوام ، بذاريد استاد خودم غلط ها رو بگه !

*اما اگه غلط دستوري داره حتما بهم بگين درستش كنم!


ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 8:3 نویسنده نويسنده ناشناس |