برایش سوال شد:
هنوز سیگار میکشی؟
یه نخ خودش روشن کرد و پک محکمی بهش زد!
نگاهش کردم و رد دود سیگارشو گرفتن که به سمت راسش میرفت، غرق در افکارم گفتم: همون موقع که رفتی ترک کردم!
خندید و گفت: آدما بخاطر غم رفتن سیگاری میشن تو ترک کردی؟
همونطوری که لیوان چایمو سر میکشیدم گفتم غم! خوشحالم که رفتی.
پک بعدی که به سیگارش زد انقدر محکم بود که اشک از گوشه ی چشمش بیرون اومد و صرفه افتاد. با خنده گفتم مثل افتادن اشک از چشم، خیلیا از چشم آدما می افتن و تمام..