نگاهم می کنی؟
من حس می کنم تورا
زمین یخیه بدون برف صدایت می کند .
انگشت شست را کنار لب می گذارد و به دود سیگاری که از میان توتون های درحال آتش گرفتن بیرون می آید نگاه می کند.
صدای قار قار کلاغهای ناراحت از نبودن برف و سرمای دی ماه تمام افکارش را متلاشی می کند
پکی محکم تر از قبل به سیگار افروخته اش می زد و با دمی محکم تمام دود را درون ریه اش می کشد .
انگار انتقام تمام این سالها را می خواهد از ریه هاش بگیرد.
به صفحه خاموش گوشی نگاهی می کند و نیش خندی متمسخر می زند ...
چه چیزی شادش می کند واقعا ؟
اینجا زندگی هم رنگ خود را عوض کرده. درست مثل زمستانی که ادای بهار را در می آورد برای خود شیرینی.
باز هم درد درون سرش ...
باز هم عقده ای نابارور درون سرش ...
از بین قرص ها یکی را انتخاب می کند و از پوسته ی زخیم جدایش می کنم یاد دلش و جدا شدن از همه خواسته هایش می افتد .. با نگاهی به کف دستش پکی دیگر به سیگارش می زند و قرص را می بلعد .
Ich habe mich verliebt
Ich habe dich beobachtet
Und der Himmel zerschmetterte seine Wolken
Und der Regen ist vorbei
#Dio
تو خودم میریزم هرآنچه که باید را
سالهاست این کار را کرده ام و آموخته ام
کی آنچه در خود ریخته ام سرریز شود و بیرون بریزد خدا می داند ...
چقدر فرق کردم با 4 سال پیش
چقدر بزرگ شدم
چقدر متفاوت شدم ...
هعی....
چقدر زود میگذره ..
چقدر زود تموم میشه همه چی
کاش ........................
میدونم گاهی میای اینجا و می خونی چیزایی که می نویسمو
حالم خوب نیست نمی خوام سراغی ازت بگیرم ...
نمی خوام مثل قبلنا باز درگیر من بشی ..
چقدر راحت همو کنارگذاشتیم ...
شاید تقصیر روزگار است .........
نمی دانم ...
اما هرچه هست خیلی بیرحم بود و هست
دلم ترنج می خواهد و سیگار..