انگشت شست را کنار لب می گذارد و به دود سیگاری که از میان توتون های درحال آتش گرفتن بیرون می آید نگاه می کند.
صدای قار قار کلاغهای ناراحت از نبودن برف و سرمای دی ماه تمام افکارش را متلاشی می کند
پکی محکم تر از قبل به سیگار افروخته اش می زد و با دمی محکم تمام دود را درون ریه اش می کشد .
انگار انتقام تمام این سالها را می خواهد از ریه هاش بگیرد.
به صفحه خاموش گوشی نگاهی می کند و نیش خندی متمسخر می زند ...
چه چیزی شادش می کند واقعا ؟
اینجا زندگی هم رنگ خود را عوض کرده. درست مثل زمستانی که ادای بهار را در می آورد برای خود شیرینی.
باز هم درد درون سرش ...
باز هم عقده ای نابارور درون سرش ...
از بین قرص ها یکی را انتخاب می کند و از پوسته ی زخیم جدایش می کنم یاد دلش و جدا شدن از همه خواسته هایش می افتد .. با نگاهی به کف دستش پکی دیگر به سیگارش می زند و قرص را می بلعد .