هر وقت احساس خستگي مي كنم يه ليوان چاي داغ مي خورم ...!

نشسته ام و چند روز‌ به گذشته خیره نگاه میکنم! چقدر زود میگذره!

تو میخواستی بری آلمان، من بیام دیدنت! من رفتم و ....

زندگی گاهی همینقدر تلخ میگذره.

داره مهر میشه! فصل‌های تلخ یکی پس از دیگری میرسند و مهر همانطور بی مهر و‌خاموش نگاهمان میکند!

راستی هنوز خم و راست میشی؟ به نظرت نباید دستت الان سمت زمین باشه تا حداقل خدای زمین شاید به دادت برسه؟!

چقدر الان حس و حالم، حس حال این آهنگ؛

منو تو در گذر تند باد حادثه ها

هزاران مرتبه اوج و حضیض دیده‌ایم

مپوش چشم امید از وطن

که ما زبن بیش به عمر خویش چه ضد و نقیض ها دیده‌ایم

+ تاریخ چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 13:46 نویسنده ن.ن |