هر وقت احساس خستگي مي كنم يه ليوان چاي داغ مي خورم ...!

پدرها پسرها را در بدرقه كردند

مادرها دختران را..

انگار كه همه چيز جابجا شد در دنيا...

ساقدوش ها همه سياه پوشيدند

بي آنكه پسري داماد شود و دختري عروس

بي آنكه عاشقي معشوقش را بر سينه بفشارد

همه به آغوش سرد خاك سر نهادند

"خلاصه اي از ١٤٠١"

Dio

+ تاریخ جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 11:13 نویسنده ن.ن |

در من كسي نهفته است كه ميخندد به تمام آنچه كه مرا ميگرياند

+ تاریخ یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 18:46 نویسنده ن.ن |

این روزها مرا سکوتی بس عمیق فرا گرفته

انگار گوشه ای از دنیا زلزله ای آمد و مرا به شدت جابجا کرد...

کاش زودتر بشود زندگی را در میان آرامش از سرگرفت

dio-

+ تاریخ چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱ ساعت 21:37 نویسنده ن.ن |

سالها گذشتن و ما درگیر تمام مشکلات بودیم و هستیم

عزیزانی را از دست دادیم که فکرش را هم نمی کردیم...

هر روز بیشتر دلمان میخواهد فردایی دیگر نباشد و زودتر این مسخره بازی دنیا تمام شود...

خیلی بزرگ شدیم خیلی ...

 

+ تاریخ چهارشنبه ششم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 11:39 نویسنده ن.ن |

چندتا پیام اومده بود خصوصی...

خواهرم گفت برم ببینم

من نگاه کردم و یاد دورانی افتادم که ...

جالب بود...

ممنون که هنوز به اینجا سرمیزنید 

متاسفانه خودم خیلی کم میام اینجا 

مشغله ها و گرفتاری ها ... 

به هرحال امیدوارم در اوج باشید 

+ تاریخ دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 13:31 نویسنده ن.ن |